(در سایه روشن. شاید پس از معاشقه. پشت به پشتِ هم روی زمین نشسته‌اند و سرهایشان را به هم تکیه داده‌اند. زن انگور می‌خورد. مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.)

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون‌تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته‌تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف‌تر می‌خوام، آ.

مرد: آ.

با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌کنی.

مرد:آ.‌

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بگی برام می‌میری.

مرد: آآآآآآآآآ

 

 

 

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی لباسات رو درآر.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این‌که بخوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این‌که بخوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این‌که ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این‌که بخوای بهم بگی خوشبختم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این‌که بخوای بهم بگی دیگه هیچوقت نمی‌خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه، این‌جوری نه.

مرد: آ.

ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمی‌کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوای من رو ببینی.‌

مرد: آ...

زن: آهان. حالا خوب شد. حالا بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی بدون من خیلی بد خوابیدی، که فقط خواب من رو دیدی، و صبح خسته و کوفته بیدار شدی. بدون این‌که هیچ میلی به زندگی داشته باشی.

مرد: آ...

زن: آهان. بگو آ، انگار که می‌خوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.‌

مرد: آ.

زن: بگو آ انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، انگار که می‌خوای بگی فقط با آ حرف‌زدن خیلی عالیه.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که بگم آ.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

مرد: آ؟

زن: بهم بگو که دارم دیوونت می‌کنم.

مرد: آ.

زن: و اینکه دیگه حوصله‌ات سر رفته.

مرد: آ.

زن: خب، من قهوه می‌خوام؟

مرد: آ؟

زن: معلومه که می‌خوام.

           (مرد بلند می‌شود و برای زن قهوه می‌ریزد.)

مرد: آ؟

زن: آره یه قند کوچولو، مرسی.

مرد: (پاکت سیگارش را به سوی او می‌گیرد.) آ؟

زن: نه خودم دارم.

      (زن پاکت سیگارش را بیرون می‌آورد و سیگاری از آن بیرون می‌کشد.)

مرد: (فندکش را به سوی او می‌گیرد.) آ؟

زن: فعلن نه، مرسی.

مرد: آ؟

زن: نمی‌دونم... شاید... ترجیح می‌دم امشب خونه غذا بخوریم.

مرد: آ.

باشه، ولی آخه سس‌اش رو داریم؟

مرد: آ.

زن: پس بریم بیرون.

مرد: آ.

زن: پس همین‌جا بمونیم.

مرد: آ...

زن: بیا این‌جا...

مرد: آ...

زن: تو چشام نگاه کن.

مرد: آ.

زن: تو دلت یه آ بگو.

مرد: ...

زن: مهربون‌تر.

مرد: ...

زن: بلندتر و واضح‌تر، برای اینکه بتونم بگیرمش.

مرد: ...

زن: حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می‌خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می‌خوای بهم بگی هیچ‌وقت فراموش‌ام نمی‌کنی...

مرد: ...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می‌خوای بگی خوشگلم.

مرد: ...

زن: حالا می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... می‌خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده‌ای؟

مرد: ...

زن: آ؟

مرد: ...

زن: ...

مرد: ...

(نمایش‌نامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست‌دختری در فرانکفورت دارد»/ماتئی ویسنی‌یک/برگردان: تینوش نظم‌جو/نشر ماه‌ریز)