قابیل
من دارَم از مترسکت کلاغ می دزدم.
شده بعضی وقتا حس
کنی داری پرت میشی ولی در واقع تو ثابت ایستادی؟ یا حس کنی کسی داره با
موهای پشت گردنت بازی میکنه ؟ و از ترس نتونی بر گردی
و ببینیش چون در واقع کسی پشت سرت نیست. یا وقتی خوابی حس کنی
داری از پله ها می افتی و سریع از خوای بپری جوری که واکنش نشون دادی در مقابل
افتادن از پله ها. یه بار وقتی بچه بودم
تو مدرسه ازمون خواستن که هر چی دوست دارید بکشید من عکس یه مردی رو کشیدن که یه
مرد دیگه ای یه پیچ گوشتی تو سرش فرو کرده بود. بعداونا جلسه گذاشتن
مامان خیلی گریه کرد بعد از اون جلسه
دیگه از این نقاشیا
نکشیدم به جاش رنگین کمون کشیدم با مردا و زنای که دارن میخندن و بچه های که دارن
بازی میکنن آشناست ولی نمیشناسمش. هر بار که میخواهد دزدکی صورتم را دید بزند نگاهمان ابلهانه به هم گره میخورد و سرهایمان دوباره به پائین می افتد. یواش میپرسد:«میشناسیم همدیگر را؟». شانه هایم را بالا می اندازم. شانه هایش را
بالا می اندازد که خیال نکنم از چیزی مطمئن است. میگوید:«جایی با هم بوده ایم؟» زود
حالت شک به صورتش میگیرد که نترسم. گوشه ی لبهایم را پائین می آورم و وسطش را بالا
که لابد:«چه میدانم؟!» میپرسد:«دوستیم؟» چشم هایم از پر رویی اش گشاد میشود.مهلت
نمیدهم و ابروهایم را آنقدر محکم بالا میبرم که شقیقه تا شقیقه ام خط می
افتد.ترس برش میدارد و ابروهایش را بالا میبرد و بدبینانه میگوید:«دشمنیم؟!» چشم هایم را تنگ
میکنم و در چشمهایش زل میزنم.نگاهم را به خودم پس میدهد.زل میزند توی چشمانم.منتظر میشوم تا مژه هایش را به هم بزند.کوتاه نمی آید. کوتاه نمی آیم. پلک میزنم و
پلک زدن اش را نمیبینم. با هم باخته ایم. به هم باخته ایم. رو بر میگردانیم و از هم دور
میشویم. دروغگويي می میرد و به جهان آخرت می رود.
دلهایی که پیام مهم قرآن را درک کرده اند، بخاطر اغراض و مسائل شخصی وحدت عظیم ملی را برهم نمی زنند اصل قصه اينجوری بود : آدم سيب رو خورد، خدا و شيطون و حوا رو كشت و با يكی از حوری ها از بهشت فرار كرد به باور مصريان،بعد از خاکسپاري،متوفي بايد در دادگاه مردگان در مورد
زندگي زميني خويش پاسخ ميداد-کسي که در آن محکمه مردود ميشد،براي بار دوم
ميمرد و اين مرگ به معناي نابودي قطعي بود. دادگاه مردگان در تالار حقيقت
برگزار ميشد.اوزيريس،داور اعظم اين دادگاه بود و 42 اهريمن خبيث مرده را
به شدت مورد بازجويي قرار ميدادند.تحوت کاتب دادگاه بود و آنوبيس ، رب
النوعي که سري شبيه سر سگ داشت ، ترازوي داوري را اداره ميکرد. ابتدا آنوبيس مرده را به تالاري هدايت ميکرد که در آنجا بايد دفاعياتي
را ايراد ميکرد که سوگندي بر بي گناهيش بود.بعد از اين سخنراني و بازپرسي
اهريمنان،آنوبيس قلب مرده را درون يک کفه از ترازويي قرار ميداد که در کفه
ديگرش تنديس کوچکي از ماعت،ايزد بانوي حقيقت و عدالت قرار داشت.اگر کفه
هاي ترازو در حال تعادل باقي ميماندند و ترازو نميلرزيد،آن فرد در امتحان
پذيرفته شده بود و اجازه داشت به قلمرو مردگان وارد شود.برعکس اگر ترازو
به سوي کفه بدي هاي فرد سنگيني ميکرد و نا متعادل ميشد او در امتحان مردود
شده بود و عفريتي وي را تکه تکه ميکرد و ميبلعيد. کشیشی صبح زود از خواب بیدار شد تا برای دعا به
کلیسا برود. لباس پوشید و راهی کلیسا شد. در راه، کشیش زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.
او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. کشیش لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی کلیسا
شد. در راه کلیسا و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه
برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی کلیسا شد. در راه کلیسا ، با مردی که چراغ در دست داشت
برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه کلیسا دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. کشیش از اوتشکر کرد و هر دو
راهشان را به طرف کلیسا ادامه می دهند. همین که به کلیسا رسیدند، کشیش از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا همراه او به کلیسا بیاید وبا او دعا بخواند. مرد دوم
از رفتن به داخل کلیسا خودداری می کند. کشیش درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و
مجدداً همان جواب را می شنود. کشیش از او پرسید چرا او نمی
خواهد وارد کلیسا شود و دعا بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) کشیش با
شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من تو را در راه کلیسا دیدم و این من بودم
که باعث زمین خوردن تو شدم.)) وقتی تو به خانه رفتید، خودت را تمیز کردی و برگشتید،
خدا همه گناهان تو را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن تو شدم و حتی آن هم تو را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه سریع تر
اماده رفتن به کلیسا شدی. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک
بار دیگر باعث زمین خوردن تو بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده را هم ببخشید. بنا براین، من سالم رسیدن تو را به کایسا
بهتر از خانه ماندنت دیدم. ستایش خدایی را است بلند مرتبه و بزرگ! مدوسا
زن زیبایی بود. بسیار زیبا. آنقدر زیبا که خدای دریاها عاشقش شد. ولی
مدوسا احمق هم بود. مدوسا به خاطر زیبایی اش به خدایان فخر فروخت. و
خدایان فخر فروشی یک فانی زیبا را برنتابیدند. آتنا کاری کرد که مدوسا
آنچنان زشت شود که تنها یک نگاه به او هرکس را سنگ کند. خلق و خوی مدوسای
زیبا تدریجا تحت تاثیر ظاهرش قرار گرفت و کنج عزلت گزید و از آدمیان دور
شد. آنجا که میزیست هیچ کس جرئت رفتن نداشت. مدوسای زیبا به هیولای افسانه
ها تبدیل شد. مدوسایی که آنقدر زیبا بود که حسادت خدایان را برانگیخت نامش
مترادف زشتی و رعب شد... ولی شاید در اعماق هیولای مدوسا، هنوز مدوسای زیبا زنده بود... شاید پس
آتنا باز هم طاقت نیاورد و پرسئوس را فرستاد تا مدوسا را بکشد. و او را تا
زمانی که مدوسا را کشت راهنمایی کرد. از او حمایت کرد و به اسلحه داد. اما
به محض اینکه مدوسا را کشت، پرسئوس را هم مثل یک تکه آشغال به دور
انداخت... و
اینگونه بود که مدوسای زیبا قربانی غرور خدایانی شد که برتری فانیان را
تحمل نمیکنند. و من همیشه فکر میکنم آیا وقتی پرسئوس به تصویر مدوسا در
آیینه مینگریست، میدانست که این موجود زمانی آنچنان زیبا و دوست داشتنی
بود؟ قومی متحیرند اندر ره دین كلهكدو گفت شرط ميبندم نميتواني اين قصه را
بنويسي و وسطهاي قصه گريهات نگيرد. من گفتم شرط ميبندم تو نميتواني اين قصه
را بشنوي و آخر سر نخندي. من شرطم را باختم. مثل هميشه. كلهكدو اما، شرطش را
برد. مثل هميشه. عيدي خپل به من مي گويد: « كلهكدو». آبجي
منيژه مي گويد: « تو هم كلهكدو هستي و هم گوش دراز». مي گويد: « تو خري. يه خر
گامبوي بوگندو.» مادرم مي گويد من خوشگل ترين بچهي عالم هستم و تنها كلهام كمي
بزرگ است. مادرم راست نميگويد. ميخواهد من ناراحت نشوم. خودم ميدانم كه هم
كلهام بزرگ است و هم گوشهام. تازه، زبانم هم ميگيرد. وقتي ميخواهم يك كلمه
به منيژه بگويم آن قدر طول ميكشد كه خودم هم خسته ميشوم، چه برسد به منيژ. من
پدر ندارم. پدرم سه تابستان پيش مرد. ظهر يكي از اين مگسهاي گندهي سبز رنگ را
كشتم. هي مينشست روي دماغم، روي سرم، روي چشمهام. كشتمش و بعد سنجاق سر موهاي
آبجي منيژه را كردم توي شكمش. ميگويد دستهاي من كثيف است. ميگويد بروم
موهاي خودم را شانه كنم، اما من مو ندارم. يعني موهام هميشه كوتاه است. خيلي
كوتاه. باز گفت: « چرا كشتيش؟ آدمكش! » ميخواستم بگويم: « آخه هي ميرفت تو
چش و چالم. تازه، مگس كه آدم نيست.» اما نگفتم. هزار سال طول مي كشيد تا اين
چيزها را بگويم. شب ها من پيش آبجي منيژه مي خوابم. روي بام.
منيژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد. من چهل و دوتا. تا يك ستاره ي جديد پيدا ميكنيم
آبجي زود آن را برميدارد براي خودش. منيژه همهي ستارههاي گُنده و پرنور را
برداشته است براي خودش. شبها وقتي ميخواهيم بخوابيم من توي تاريكي يواشكي
موهاش را ميگذارم توي دهانم. منيژه دوست ندارد با زبانم با موهاش بازي كنم. اگر
بفهمد موهاش را گذاشتهام توي دهانم مي زند توي كلهام و تا سه روز با من حرف
نميزند. تازه، بعد از سه روز ميگويد تا دوتا از ستارههايم را به او ندهم آشتي
نميكند. براي همين است كه روز به روز ستاره هاي من كمتر ميشوند و ستاره هاي
منيژ زيادتر. دست خودم نيست، من موهاي منيژ را بيش تر از هر چيزي توي اين دنيا
دوست دارم. يعني اول موهاي منيژ را دوست دارم، بعد مادرم را، بعد . . . نه، اول مادرم را دوست دارم، بعد موهاي منيژ،
بعد خود منيژ بعد ستارهها. بعضي وقت ها چند تا گل ياس از توي باغچه مي چيند و
مي گذارد لاي موهاش. يك بار گفتمش: « منيژ، كاش من ياس بودم. خوش به حال ياسها.»
ديروز عصر منيژه با دفتر مشقاش محكم زد توي سر
عيدي خپل. عيدي به من گفته بود منگل و منيژه هم محكم زد توي سرش و گفت منگل خودش
است و آن گربهي زشت دُم بريدهاش. گربهي عيدي از روز اول دم نداشت. يعني دمش
خيلي كوتاه بود. هيچ كس نمي داند كي دمش را بريده اما عيدي ميگويد كار غلام سگي
است. من كه چيزي نميدانم. يعني من هيچ چيز نميدانم. من فقط بلدم نان يا يخ
بخرم. يعني پولها را ميدهم به عباسآقا و او هم نانها را ميگذارد توي دستم
اما من براي اين كه دستهام نسوزند آنها را ميگذارم روي سرم. تا برسم خانه كلهام
آتش ميگيرد. بس كه نانها داغاند. يخ را هم وقتي ميخرم ميگذارم توي سرم اما
تا برسم خانه نصفش آب شده و پيراهنم خيس خيس مي شود. به جز اينها من هيچ كاري
بلد نيستم. حتي بلد نيستم ستاره هايم را بشمارم. ستاره هايم را هميشه منيژ مي
شمرد. مادرم ميگويد وقتي فردا شب براي بردن عروس
آمدند من بروم توي زيرزمين. ميگويد شگون ندارد با آن كلهي گندهام راه بيفتم
دنبال عروس. مادرم راست ميگويد. خودم از نرگس خانم شنيدم كه به مادرم ميگفت من
نبايد شب عروسي توي دست و پايشان باشم. روي بام خوابيدهايم و آسمان آن قدر سياه
است كه انگار ستارهها ده برابر شدهاند. اين آخرين شبي است كه منيژ خانهي ما
ميخوابد. منيژ ميگويد قول ميدهد شبهاي جمعه من را ببرد امامزاده داود زيارت.
باد خنكي از سمت رودخانه ميآيد و موهاي منيژ
را ميريزد توي صورتم. منيژ چيزهاي ديگري هم ميگويد اما من به حرفهاش گوش نميدهم.
نميخواهم گوش بدهم. صورتم را برميگردانم و از لابهلاي موهاش به چراغهاي
رنگي توي حياط نگاه ميكنم. بعضي چراغها خاموشاند. يعني حباب شان شكسته است.
چراغها انگار آدمهايي كه دارشان بزنند، از سيم برق آويزاناند. منيژ ميگويد
اگر پسر خوبي باشم فردا شب همهي ستارههاش را ميدهد به من. اين را كه ميگويد
نگاهم ميكند و ميخندد. من چند تار مويش را ميگذارم توي دهانم واز لاي موهاش
زل ميزنم به ستارهها. ستارهها انگار نورشان كم ميشود و بعد زياد ميشود و
باز كم ميشود. توي تاريكي منيژ دست ميكشد روي كلهام، روي گوش هام، روي چشم
هام و من بي خودي، مثل آن وقتها كه منيژه با من قهر ميكرد، بغض ميكنم تا چشمهام
خيس مي شوند، تا ستارهها انگار غرق ميشوند توي آب. سه شب بعد كه منيژ ميآيد
خانهمان همين كه در را باز ميكنم و چشمم به موهاش ميافتد، پاهام بيخودي مثل
بالهاي مگس شروع ميكنند به لرزيدن. گوشهام داغ ميشوند و سرم گيج ميرود. مي
خواهم بگويم «موهات چي شدند، منيژ؟» اما زبانم نميچرخد. توي دل فحش ميدهم به
زبانم و كلهام و گوشهام. منيژه كلهام را ميبوسد و گوشهام را ناز ميكند و
ميرود سراغ مادرم. حتما كار آن داماد پدرسگ است. برميگردم توي حياط و مينشينم
لب حوض. صداي حرفها و خندهي منيژ و مادرم را از توي اتاق ميشنوم اما نميخواهم
گوش بدهم. زل مي زنم به عكس خودم كه توي حوض افتاده و بعد دستهام را ميگذارم
روي كلهام و فشار ميدهم. فشار ميدهم و فشار ميدهم و فشار ميدهم تا كلهام
از درد ميخواهد بتركد. بعد يكهو چشمم ميافتد به چند نقطه ي پرنور توي حوض. به
چند ستاره كه انگار رفتهاند ته حوض شنا كنند اما بعد غرق شدهاند و مردهاند و
ديگر نمي توانند از جاشان تكان بخورند. از : مصطفی
مستور در فیلم ..دار و دسته نیویورکی
ها..بیل قصاب یکی از مخالفین سرسخت ایرلندهای مهاجر به آمریکا هست ومیگه: روز پنجم شیطان کنار انگلستان استراحت
کرد و اون چیزی که بالا آورد ایرلند بود. رفته بودم سر حوض سالهاست که منتظرم .منتظر مرگم مرگی که مرا با خود ببرد ومن به شماکه به من خندیدی بخندم انگاهاست که شما همه بگرید ولی من شادم از اینکه دیگر برنخواهم گشت به اندوه غم شهر شماکه درکثافت خودتان غرق شده است

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس
دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی
آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای
چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های
دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ
سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید
عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم
نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس
جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست
فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی
استفاده می کنند.


زندگی پس از مرگ
دنیا پر از آدمهای خسته است که راه می روند.

قومی به گمان فتاده در راه یقین
ترسم که رسد ندا ز گردونه غیب
که ای بی خبران راه نه آنست نه این
منيژه گفت: «قاتل! آدمكش!» داشت موهاش را شانه ميزد كه اين را گفت. موهاي منيژ
تا پشت زانوهاش بلندند. بلند و صاف و نرم و طلايي. يعني نه خيلي طلايي، كمي
طلايي. وقتي ميخواهد موهاش را شانه بزند مينشيند و آنها را مياندازد روي
دامنش و بعد شانهشان ميزند؛ انگار دارد گربهي عيدي خپل را روي زانوهاش ناز ميكند.
منيژه هيچ وقت نميگذارد من موهاش را شانه بزنم.
من حتي نميدانم منگل يعني چه. اما لابد حرف خوبي نيست. عيدي ميگويد چون گوشهام
و كلهام بزرگ است چيزي نميدانم. به همين خاطر است كه بعضي وقت ها ميروم جلو
آينه ميايستم و زل ميزنم به كلهام، به گوشهام، به موهام. گاهي چشم هام را ميبندم
و دستهام را از دو طرف به كلهام فشار ميدهم و فشار ميدهم و فشار ميدهم تا
از درد نزديك است جيغ بزنم اما نميزنم. هزار بار اين كار را كردهام تا كلهام
كوچكتر شود. نميشود. توي آفتاب حياط دراز كشيدهام و زل زدهام به چراغهاي
رنگي بالاي سرم. آبي، سرخ، سبز، زرد. جيبهاي شلوارم را پُر از سنگ كردهام.
مادرم توي آشپزخانه دارد ظرف ميشويد. منيژ توي مهتابي جلو آينه نشسته و دارد
ابروهاش را كوتاه ميكند. براي آن پدرسگ. زير لب آوازي ميخواند كه من آن را خوب
نميشنوم. بس كه گنجشك ها سر و صدا ميكنند. از اين جا كه من نگاه ميكنم موهاي
منيژ توي نوري كه از آينهي توي دستش ميتابد به آنها برق ميزند. چند گربه توي
آفتاب باغچه كنار من خوابيدهاند. هزارتا گنجشك هم لابهلاي شاخههاي درخت كنار
جيك جيك ميكنند اما من هرچه نگاه ميكنم حتي يكي از آنها را هم نميتوانم
ببينم. هميشه فكرميكنم چهطور گربهها ميتوانند توي اين سروصدا بخوابند؟ دست
ميكنم توي جيبم و يكي از سنگها را بيرون ميآورم. از سروصداي گنجشكها دارم
ديوانه ميشوم. نور خورشيد صاف افتاده است توي چشمهام و به همين خاطر وقتي سنگ
را پرت ميكنم به سمت يكي از چراغها و حباب سرخ آن خرد ميشود نميتوانم
شكستنش را ببينم. يكي از گربهها با صداي شكستن چراغ از خواب ميپرد و ميرود
لاي بوته هاي ياس. گنجشكها هم فقط براي لحظهاي ساكت ميشوند اما باز شروع ميكنند
به جيغ كشيدن. چند سنگ ديگر هم از جيبم بيرون ميآورم و اين بار آنها را پرت ميكنم
سمت حباب هاي زرد، سبز، آبي، نارنجي. منيژ جيغ ميزند: « ديوونه شدي، خره؟»

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب, لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد
که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های
تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...


| Design By : Night Skin |











{{{{
}}}