|
لینک ثابت|
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
بدرود! گذشته, فائق بر هر شروع تازه نیرویی است که می سوزانیم تا شعله به سر و آرامش به دل راه خویش ادامه دهیم که این دو هسته روح ما آماده اند تا به جان بپذیرند بدرود! حمد و سپاس! با تو تمام جهان را بدرود! ای الهه بخت! زر زر را می آورد در حالی که سوی... آری سوی هدفی رو به تعالی طرح خویش را برای افزودن پیوندها تزکیه نفس, رشد جاودانگی الماسها و طلای سفید جاذبه های ثروت, قوت می بخشیم و راههایمان را هموار و فاصله هایمان را پر میکنیم به سان هنر کوهنوردی زندگانی کوچی است که ما را به آسمان پهندشت اندیشه و درک می برد آن جا که روح و جسم به هم در می آمیزند بدرود! حمد و سپاس! با تو تمام جهان را بدرود! ای الهه بخت! زر زر را می آورد در هر قیاسی کم و بیش اش نیست گامی بر اوج بیفزا و آنگاه اوجی که می شناسید در حضیض پلکان تازهای قرار خواهد گرفت در حالی که سوی... آری سوی هدفی رو به تعالی طرح خویش را برای افزودن پیوندها تزکیه نفس, رشد جاودانگی الماسها و طلای سفید جاذبه های ثروت, قوت می بخشیم و راههایمان را هموار و فاصله هایمان را پر میکنیم ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
در آن سوی سرمای کوه های مه الود بسوی دخمه های عمیق رهسپاریم پیش از دمیدن صبح در طلب زری که از ان ماست، ودیری است فراموشش کرده ایم. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
چند ورق کاغذ سیاه و باز شکست بغض بی صدای من شروع قصه چشم های بارانی من و دست های همیشه خسته من چند ورق کاغذ سیاه و رقص خاطرات رویایی من در اوج آسمان تنهایی من و در فراز آن ، هر شب سیاه پر است از سکوت سرد و بی ستاره من چند ورق کاغذ سیاه و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال و شکفتن همه آرزوهای محال چند ورق کاغذ سیاه تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
شیاطین
Try to talk but the words are just not there
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
روح افسردگی در این مکان تسخیرشده و در زیر شنل آبنوسی و بی ماه آسمان بود که درخشش روح موُنثی که در جنگل می گریست مرا به جانب خود کشاند سیاه ترین کلاغ ها و یخ زده ترین شاخه ها از تو گفته اند ای الهه ی این جنگل دلگیر. در حسرت آغوش توام ای روح افسردگی چهره ی دل ربایت را باز به من بنما با اثیر گداخته و سرشارت افسون ام کن مرا اغواگرانه به میان بازوان ات فرابخوان و مرگ جاودان عطایم کن. او با سپیده سخن گفت کلام اش به زبان باد به نجوا درآمد و آن گاه سکوت... ابرهای پریده رنگ با سپیده وصلت کردند باران سیاه بارید پرنده ها چهره در پس نقاب پنهان کردند رنگ فراموش نشدنی دریغ او در دل این درختان بلوط سوخته است شب رفت و من در ماتم اش گریستم. برای واپسین بار زیبایی اش را در دوردست نظاره کردم. درختان در حالی که باد نفرت انگیز زمستانی بازوان شان را درهم می پیچید، بر ردای تیره ی او اشک می ریختند او پیش چشمان ام محو و ناپیدا شد. از آن روز به بعد هزاران پرنده ی نقاب پوش پرواز کرده اند و باران اندوه هم چنان تا به ابد می بار ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 25 خرداد1387ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
" قوانین اخلاقی "
هیچ خدایی برتر و بالاترازانسان نیست
انسان این حق را دارد که طبق قوانین دلخواه خود زندگی کند که آن گونه زندگی کند که دلخواه اوست کار کند آن گونه که دلخواه اوست تفریح کند آن گونه که دلخواه اوست استراحت کند آن گونه که دلخواه اوست که بمیرد درهرزمان وبه هر شکل که دلخواه اوست
انسان این حق را دارد که بخورد هرانچه را که دوست دارد بیاشامد هرانچه را که دوست دارد اقامت گزیندهرکجا که دوست دارد حرکت کند بروی زمین به هر سو که دوست دارد
انسان این حق را دارد که بیندیشد هرانچه را که می خواهد بگوید هرانچه را که می خواهد بنویسد هرانچه را که می خواهد ترسیم کند، بتراشد و بسازد هرانچه را که می خواهد بپوشد هرانچه را که می خواهد
انسان این حق را دارد که عشق بورزد به هرنحو که مایل است "سرشار از عشق شو و عشق را بخواه آن طور که آرزو داری ، درهر زمان و هر مکان وبا هرکس که تو می خواهی "
انسان این حق را دارد که مقابله کند با کسانی که با این حقوق مخالف اند " برده ها باید خدمت گزاری کنند " اين متن در حدود يک قرن پيش توسط آليستر کرولی نوشته شده است ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه 17 خرداد1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
به پرواز درآمدیم آنگاه که بندها را رها کردیم ترسی عظیم و تاریکی ای بس مخوف مرا در بر گرفته بود نترسیدم و در جهنم افکارم غرق شدم همین گستاخی مرا به سوی روشنائی های درون هدایت نمود از درون کاخ ارواح جنگجویان و شهیدان ندایی می شنوم که مرا به سوی خود فرا می خوانند چه شوق سهمگینی مرا در بر گرفته در این میان جنگ مقام اول را داراست آری ما در جنگ ژرفا یافتیم احساسی تند و پر حرارت ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
ما مردان پوکیم مردان انباشته ایم یکدیگر را تکیه گاهیم کله ها مان را از کاه آکنده اند افسوس هنگامی که با هم زمزمه می کنیم صداهای گرفته مان همچون آوای باد در علف های خشک و یا پاهای موش بر شیشه شکسته سردابه هامان آرام و بی معنی است شکل بی قالب - سایه ی بی رنگ نیروی فلج گشته- اشاره بی حرکت آنان که با چشم های مستقیم و بی پروا به دگر دیار مرگ سفر کرده اند اگر هرگز از ما یاد می کنند نه به عنوان روح هایی سرکش و سرگردان اما تنها به عنوان مردان پوک مردان انباشته. چشم هایی که جرات ندارم در دیار مرگ در خواب ببینم اینان ظاهر نمی شوند: آنجا چشم ها نور آفتابند بر ستونی شکسته آنجا درختی در نوسان است و صداها دورتر و با وقار تر از ستارهه ای غروب کنان در آواز خوانی باد رها مرا بگذار در دیار خواب مرگ نه نزدیک تر باشم بگذار تا من هم عمدا لباس بدلی: پوست موش و پوست کلاغ چوب هایی که در کشتزاری بر هم صلیب گشتع اند داشته باشم نه نزدیکتر و چنان رفتار کنم که باد رفتار می کند نه نزدیک تر آن دیدار نهایی در دیار شاامگاه این سرزمین مرده هاست این سرزمین کاکتوس هاست اینجا پیکره های سنگی بر افراشته اند و آنان در زیر سوسوی ستاره ای غروب کنان تضرع دست های مرده ای را دریافت می دارند آیا در دگر دیار مرگ هم چنین است که تنها بیدار می شویم وهمان ساعت از محبت به خود می لرزیم و لبهایی که خواهانن بوسیدنند به سنگ های شکسته نماز می خوانند چشم ها اینجا نستند اینجا چشمی نیست در این دره ی ستارگان میرا در این دره ی پوک این شکسته آرواره دیار های گم گشته در این میعادگاه نهاییمان بر لبه رود آماس کرده گرد آمده ایم کورمال کورمال پیش می رویم و از سخن گفتن دوری می جوییم کوریم- مگر آن که چشم ها دوباره ظاهر شوند به صورت ستاره ای ابدی گل صدبرگ دیار شامگاه مرگ تنها امید مردان پوک دور انجیر کاکتوس می گردیم انجیر کاکتوس - انجیر کاکتوس - انجیر کاکتوس دور انجیر کاکتوس می گردیم صبح ساعت پنج میان اندیشه و حقیقت میان حرکت و عمل سایه می افتد چون جهان زان توست میان تصور و آفرینش میان احساس و تاثر سایه می افتد زندگی دراز است میان هوس و تشنج موضعی میان قدرت و هستی میان ذات و انحطاط سایه می افتد چون جهان زان توست جهان است . . . زندگی است . . . جهان بدین سان پایان می پذیرد جهان بدین سان پایان می پذیرد جهان بدین سان پایان می پذیرد نه با گرمبی - با ناله ای . . . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
گربه نر سياه کوچه ما مرده
بر سر در خانه موش ها نوار عزا بسته اند ماده گربه ها از ترس بيوه شدن گريانند پسر بچه ها دمپايي به دست، حيرانند از صداي ميو ميو گربه سياه خبري نيست همه غم زده اند،حتي قصاب سر کوچه که برگريزان را مينگرد ولي يک نفر خزان به او نرسيده او..............منم يادت ميايد دو توله خرگوش من را پيش از ان که هويج عمرشان را بخورند خنجر بر گردن ان ها گذاشتي هنوز پر هاي کفترم روي لبانت مانده و رشته هاي بدنت که نفس را از من بريد حال که ميگويد نبايد بخندم من بر مرگت قه قهه ميزنم و گريه ميکنم ،که چرا زودتر زيرت نکردم ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
لینک ثابت|
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
دستانمان به خون سیاوش آلوده است ما قاتلین زندگی وحیاتیم نفرین ما ققنوس و سیمرغ را آواره کرد جهان پلید ما ازعان ابلیس است ما فرزندان ابلیسیم نفرین بر ما ! ما نسل تاریکی و سیاهی هستیم ما تشنه بر هر خون نامردی ما فرزندان فلز سیاهیم...
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
لینک ثابت|
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
به نام خدای بزرگ ما ؛ شيطان ؛ به شما فرمان ميدهم که از دنيای سياه بيرون آييد . به نام چهار شهريار سياه جهنم ؛ پيش آييد . شيطان ؛ جام باده لذت را بردار . اين جام پر از اکسير زندگی است ؛ و آنرا با نيروی جادوی سياه انباشته کن . اين نيرو در سراسر عالم کائنات وجود دارد و حامی آن است . آمين "
"ای دوست و همدم شب ؛ تو از صدای سگ ها و ريختن خون شاد ميشوی ؛ تو در ميان سايه های قبور ميگردی ؛ تو تشنه خون هستی و بشر را تهديد ميکنی گور گومورو ؛ ماه هزار چهره ؛ به قربانيان ما با نظر مساعد بنگر . دروازه های جهنم را بگشا و بيرون بيا ... " ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
نمی دانم کابوس بود یا رویا خوابی که دیدم بر لبه پرتگاهی ایستاده بودم باد گرمی از سوی قلعه بس دور که پایین پایم بود مرا به خود می خواند بر بالای قلعه نه کلاغی بود نه خفاشی جون از پرواز هم ترسیده بودند و تنها روحم به سوی قلعه توان پرواز را داشت صدای لرد از قلعه مرا به خود می خواند ان جا قلعه شیطان بود ان جا قلعه شیطان بود ان گاه فهمیدم که فرزند شیطانم من بچه فلز سیاهم من تنهایم
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ماهان |
|
|
به شمع روی میز نگاه می کنم که قطره قطره گریه او را به سوی مرگ می کشاند او از سوختن ناراحت نیست |