قابیل
من دارَم از مترسکت کلاغ می دزدم.
تو گم شده اي درون دروغهات آيا تو گفتي كه من تورو درك نكردم پوشش جنگ صليبيه تو جانشيني آزادي همراه با ترس بيم; تو مبادله كردي پول رو در برابر دروغها من از كارهايي كه تو انجام ميدي با خبرم نه!نه غم و اندوه بيشتر من پرداخت كردم (چيزي را) براي خطاهاي تو زمان تو قرضي است (تو بيش از حد ماندگار شدي) زمان تو تورا داره تعويض ميكنه من رنج را ميبينم . من احتياج را ميبينم من دزدهاودروغ گو ها رو ميبينم . تعويض شدن توان و قدرت رو با حرص و طمع من اميدوار بودم من باور كرده بودم اما من شروع كردم به فكر كردن و ديدم كه دارم فريب مي خورم تو تقاص كار هايي كه انجام دادي رو ميبيني نه!نه غم و اندوه بيشتر من پرداخت كردم (چيزي را) براي خطاهاي تو زمان تو قرضي است (تو بيش از حد ماندگار شدي( دروغها و ريا كاران (انسانهاي پست) دزدي ها و رياكاران (انسانهاي پست) دزدي ها و رياكاران (انسانهاي پست) نه!نه غم و اندوه بيشتر من پرداخت كردم (چيزي را) براي خطاهاي تو زمان تو قرضي است (تو بيش از حد ماندگار شدي( زمان تو تورا داره تعويض ميكنه نه!نه غم و اندوه بيشتر من پرداخت كردم (چيزي را) براي خطاهاي تو زمان تو قرضي است (تو بيش از حد ماندگار شدي( زمان تو تورا داره تعويض ميكنه و زما تو داره تو را پاك ميكنه با بهاری که هرگز نخواهم اش دید در شگفت ام که شب چه گونه خواهد بود با روزی که هرگز نخواهم اش دید در شگفت ام که زندگی چه گونه خواهد بود با نوری که هرگز نخواهم اش دید در شگفت ام که زندگی چه گونه خواهد بود با این دردی که همواره می پاید با هر شب تاریکی ای ست دگر هر شب آرزو میکنم که کاش برمی گشتم به روزگاری که می تاختم در میان جنگل های کهن با هر زمستان سرمایی ست دگر هر زمستان خود را بسیار پیر می یابم پیر همچون این شب پیر همچون این سرمای کشنده در شگفت ام که زندگی چه گونه خواهد بود با مرگی که هرگز نخواهم اش دید در شگفت ام که زندگی چرا باید باشد این زندگی که تا به ابد می پاید در شگفت ام که زندگی چه گونه باید باشد با مرگی که هرگز نخواهم اش دید در شگفت ام که زندگی چرا باید باشد این زندگی که تا به ابد می پاید پرندگان خارزار در افسانه ها از پرنده اي شگفت انگيز ياد شده است... پرنده اي كه تنها يكبار در طول زندگيش آواز ميخواند ..... از بدو تولد او بدنبال خارزار است و تا آنرا نيابد آرام ندارد..... آنگاه كه يافت تيزترين و بلندترين خار را انتخاب ميكند و خود را بميان آن خار مي افكند... و زيباترين آواز را سر ميدهد تا جائيكه جان مي سپارد....... و بلبلان و چكاوكان با مرگ او آواز سر ميدهند........ او تمام زندگي خود را به يك آواز مي بازد ....... آوازي كه همه آنرا مي شنوند.. و خداوند و فرشتگان نيز در آسمان گوش فرا ميدهند و لبخند بر لبانشان جاري ميگردد. بار دیگر چشمان خسته ام را می گشایم زندگی ام توخالی به جا مانده و خاکسترها به تمامی درون ام را آکنده اند. دیشب امید داشتم و آرزو کردم تا در خواب بمیرم اما هیچ تسکینی نصیب ام نشد آیا این رنج هیچ گاه به سر نخواهد آمد؟ عطر افسون کننده ی زمستان و نفس سرد و دلگیر او هم چنان مرا در تسخیر خود دارد. آن گاه نیمی از من به جانب کوهستان تاخت و نیم دیگرم در آغوش بادها اوج گرفت به سوی مکانی که فرشته ها سقوط کرده بودند و خاک بر بال هایشان قی می کرد. روح من آن افق پریده رنگی بود که او بر آسمان نقش زد. او تاریکی ست. از برج سردم در آسمان هم چون پرنده ای او را دیدم و ان گاه که از جانب شمال سقوط کرد، پرواز کردم و در آغوش اش گرفتم. او را بردم به آن جا که تا به ابد برف می بارد، و او جنگل جن زده را نشان ام داد. در کاخی از چوب بلوط به هم پیوستیم، فارغ از هم زندگی و هم مرگ. روزی آتش در چشمان اش شعله ور شد و روح ام را از سینه بدرید و بیرون آورد با قلبی خون چکان به برج سردم پرواز کردم تا دیگر هیچ گاه از آن نگریزم و تا همیشه در برکه ی مرگ بیاسایم. فرو افتادن شب را دیدم که هم چون رودی از اشباح مرا به خود می خواند آوازی خواند برایم از فریادهای هزار کلاغ که با پروازشان آسمان را تیره کردند و خورشید را غرقه ساختند. دیگر هرگز به خورشید اعتماد نخواهم کرد، هرگز. به دوردست ها به درون جنگل گریختم تا خورشید را بیابم، صدایش زدم: "نمی خواهم فراموش شوم... هرگز نمی خواستم انسان باشم. هرگز!" اما افسوس که خورشید فرود آمده بود آتش اش پرتلاُلو در آسمان می سوخت درختان سایه روشن های پژمرده شان را با خود حمل می کردند که سپیدی غیرزمینی را طلسم کرده بود (؟) هیچ گرگی رازهایش را نگه نخواهد داشت، هیچ پرنده ای در افق نخواهد رقصید و من به جا مانده ام بدون هیچ مگر تنها سوگندی که چون شمشیری برق می زند، این سوگند که در خون بشر غوطه ور شوم (حمام خون راه بیندازم) در خون نوع بشر. دوباره به سمت این سرزمین کشیده می شوم مرگ و اهانت به مقدسات را جستجو می کنم بادها را با هوس به جسم تاریکم می رانم قدرتمند تر می شوم با وارد شدن به آن سوی امپراتوری ام اینک تنها دستی بر فراز دریا فرشتهای که به سوی آسمان پرواز کرد ایا در بهشت بارانی میبارد؟ تو گریه ما را می خواهی ؟! And everywhere the broken-hearted و در هر گوشه ای دلی شکسته که دردش را هیچ مرهمی نیست مگر تو یک به یک کسانی که خوب هستند جوان میمیرند و آنان که به سوی آفتاب پرواز می کنند Another Tricky Situation And I find myself thinkin" Well -what would you do و زندگی بدونه تو خواهد گذشت آیین فریبکار روزگاز این است. در غم و اندوه غرق میشوم و پیدا میکنم افکار خود را .. که تو چه میخواهی ؟ Yes! -it was such an operation آری . در یک فضای دیگر تا ابدیت پرداخت این قرض ها و رنج هایت آرام گرفت لعنتی تو شوری ساختی و راه درست را تو پیدا کردی And now the party must be over در یاد خواهد ماند تا ابد.... اینک ضیافت به پایان رسیده I guess we"ll never understand و ما هرگز راز رفتنت راه نخواهیم یافت چنان که تقدیر و فرجام بود And so we grace another table و هنوز به شکر خدا می پردازیم و دیگر بار جامهایمان را مینوشیم نقش صورتی در قاب و تو هرگز ما را بدرود نخواهی گفت یک به یک کسانی که خوب هستند جوان میمیرند و آنان که به سوی آفتاب پرواز می کنند شیطان که رانده شد بجز یک خطا نکرد خـــــود را برای سجده ی انسان رضا نکرد شیطان هزار مرتبه بهتر ز بـــــــــی نماز او ســـــجده بر آدم و این بر خــــــدا نکرد
Do you tell yourself I don't realize
Your crusade's a disguise
Replace freedom with fear; You trade money for lies
I'm aware of what you've done
No! No more sorrow
I've paid for your mistakes
Your time is borrowed
Your time has come to be replaced!
I see pain, I see need
I see liars and thieves, replace power with greed
I had hope, I believed
But I'm beginning to think that I've been deceived
You will pay for what you've done!
No! No more sorrow
I've paid for your mistakes
Your time is borrowed
Your time has come to be replaced!
زمان تو تورا داره تعويض ميكنه
Lies and hypocrites
Thieves and hypocrites
Thieves and hypocrites!
No! No more sorrow
I've paid for your mistakes
Your time is borrowed
Your time has come to be replaced!
No more sorrow
I've paid for your mistakes
Your time is borrowed
Your time has come to be replaced!
زمان تو تورا داره تعويض ميكنه
Your time has come to be replaced!
Your time has come to be erased!
An angel reaching the sky
It is raining in Heaven
On every lonely avenue
No-one could reach them
No-one but you
Only the Good die young
They"re only flying too close to the sun
And life goes on Without you
I get to drownin" in the Blues
Forever paying every due
Hell, you made a sensation
You found a way through
We"ll remember
Forever
The sense of your leaving
Was it the way it was planned
And raise our glasses one more time
And I ain"t never, never saying goodbye...
One by one
Only the Good die young
بوی خون
اجساد متعفن
لاشه های پوسیده رها بر رستر خاک
.آسمان غبارآلود است.روز مرگ سربازان فرا رسیده است.ابرهای سیاه بر فراز میدان نبرد می گریند و به فرمان مرگ جویباران خون راه می افتد
میکشند تا زنده بمانند و میکشند تا کشته نشوند.در اینجا نفرت حکم فرماست.جدالی برای زنده ماندن و در آخر مرگ... ارمغانشان برای یکدیگر تنها مرگ است.گلوله های ثربی بدنشان را متلاشی می کنند.صدایی از جهنم به آنها خوش آمد میگوید زیرا پروردگار مرگ صدایش میزند.ولی نه ... اکنون باید راه درازی را تا جهنم طی کنند.بر روی زمین می افتند و در خون خود می قلتند در حالی که نظاره گر بر بدن تکه تکه خود هستند.ثرب داغ در درون قلبشان خونشان را به جوش می آورد.از شدت درد استخوان هایشان خورد میشود و فریاد زجر و ناله هایشان به آسمان میرود.ولی تنها کسی که صدایشان را میشنود فرشته مرگ ازرائیل است.از آسمان فرود می آید بال های سیاه خود را بر فراز سربازان زخمی می گستراند .سایه مرگ آن ها را در آغوش میگیرد و میگوید
به نام مرگ
به جهنم خوش آمدی
| Design By : Night Skin |

.jpg)





{{{{
}}}