قابیل
من دارَم از مترسکت کلاغ می دزدم.
بلندترین شلوارهایت را می پوشی در چراگاه سرسبزی، گوسفند ماده ای با بره اش مشغول چرا بودند. بر فراز سرشان، در آسمان، عقابی بود که با چشمانی گرسنه به بره می نگریست و می خواست او را بدرد. درست در همان زمانی که او می خواست فرود آید و شکارش را بگیرد، عقاب دیگری آمد و بالای سر گوسفند و بره اش پرواز کرد، در حالی که از اعماق وجود از عقاب دیگر نفرت داشت. آن دو به هم رسیدند و جنگی در میانشان در گرفت، به طوری که صدای وحشی آنان فضا را پر کرد. گوسفند با تعجب به آن دو نگاه کرد و به بره اش گفت: «فرزندم، نگاه کن جنگ این دو پرنده ی بزرگ چقدر شگفت انگیز است؟!» آیا برای این دو عیب و ننگ نیست که با هم بجنگند و این فضای بزرگ و بی کران برایشان کافی نیست تا در صلح و آشتی زندگی کنند؟! و اما تو فرزندم، در اعماق قلبت به درگاه خداوند دعا کن و از او بخواه تا برای این دو برادر بال دارت صلح و آرامش بفرستد. پس بره از اعماق قلبش برایشان دعا کرد. (پیشتاز/جبران خلیل جبران)
ای روح بزرگ نذاری بری ها!! "لَقَد خَلقنَا الاِنسانَ في كَبَد" همانا انسان را در رنج آفریدیم. . . مگر آنکه از درون نابود شده باشد " ویل .دورانت هیچ وقت هیچ امیدی برای انسانها نیست ونبوده.
1909
Apollinaire
(Alcools)
La dame avait une robe
En ottoman violine
Et sa tunique bordée de deux panneaux
S´attachant sur l´épaule
Les yeux dansant des anges
Elle riait elle riait
Elle avait un visage aux couleurs de France
Les yeux bleus les dents blanches et les lèvres très rouges
Elle avait un visage aux couleurs de France
Elle était décolletée en rond
Et coiffée à la Récamier
Avec de beaux bras nus
N´entendra-t-on jamais sonner minuit
La dame en robe d´ottoman violine
Et en tunique bordée d´ore
Décolletée en rond
Promenait ses boucles
Son bandeau d´or
Et traînait ses petits souliers à boucles
Elle était si belle
Que tu n´aurais pas osé l´aimer
J´aimais les femmes atroces dans les quartiers énormes
Où naissaient chaque jour quelques êtres nouveaux
Le fer leur sang la flamme leur cerveau
J´aimais j´aimais le peuple habile des machines
Le luxe et la beauté ne sont que son écume
Cette femme était si belle
Qu´elle me faisait peur
1909
گيوم آپولينر
(الکل)
برگردان از خودم
بانو پيراهني داشت
از پارچهی عثماني بنفش
و حاشيهي طلادوزي نیمتنهاش
دو لايه داشت
كه روي شانههاش ميافتاد
با چشمان رقصانش همچون فرشتهها
ميخنديد ميخنديد
چهرهاي چونان رنگهاي پرچم فرانسه داشت
چشمان آبي ، دندانهاي سپيد و لباني سرخ سرخ
او چهرهاي چونان رنگهاي پرچم فرانسه داشت
پيراهن يقهگرد باز بر تن داشت
و موهايي آراسته به سبك ركاميه
با بازوان برهنهي زيبا
هرگز صداي زنگ نيمه شب را نخواهيم شنيد
بانو با پيراهن عثماني بنفش بر تن
و نیمتنهی طلادوزيشده
و پيراهن يقهگرد باز
حلقهي زلفانش را ميرقصاند
سربند طلايياش
و با خود ميکشید كفشهاي سگكدارش را
آنچنان زيبا بود
كه پروا نميكردي دوستش بداري
زناني جلف در محلات پرجمعيت و شلوغ را دوست میداشتم
جايي كه هر روز هستيهاي تازه ميزاييدند
آهن خونشان بود زبانهي آتش مغزشان
دوست میداشتم دوست میداشتم مردم کارکشتهای را که ماشينها
و تجمل و زيبايي برایشان جز عرق كف دستشان نبود
آنچنان آن زن زيبا بود
كه مرا ميترساند
ضخیم ترین پیرهن هایت
من به شدت
شاعر خطرناکی هستم
اینجا نشسته ام. روی نیمکت چوبی. میان برگهای زرد. باد می آید. باد سرد. کاش یکنفر دور من یک خانه بسازد که دیگر سردم نباشد. من اینجا ریشه کرده ام .
تو که لولوی پشت آينه رو ديدی و
نترسيدی و ...
نلرزيدی و ...
و او را رام کردی و ...
آرام کردی و ...
به دام کردی...
مردم دو دسته اند :
1-کسانی که نشانه ها رو معجزه ای از طرف خداوند می دونند.
2-کسانی که نشانه ها رو شانس و اتفاق میدونند.
ولی می دونی پسر ، واقعیت اینه که ، هیچ کس مراقب ما نیست ،ما همه تنهای تنهاییم.
تنهای تنها
| Design By : Night Skin |







{{{{
}}}