قابیل
من دارَم از مترسکت کلاغ می دزدم.
آشناست ولی نمیشناسمش. هر بار که میخواهد دزدکی صورتم را دید بزند نگاهمان ابلهانه به هم گره میخورد و سرهایمان دوباره به پائین می افتد. یواش میپرسد:«میشناسیم همدیگر را؟». شانه هایم را بالا می اندازم. شانه هایش را
بالا می اندازد که خیال نکنم از چیزی مطمئن است. میگوید:«جایی با هم بوده ایم؟» زود
حالت شک به صورتش میگیرد که نترسم. گوشه ی لبهایم را پائین می آورم و وسطش را بالا
که لابد:«چه میدانم؟!» میپرسد:«دوستیم؟» چشم هایم از پر رویی اش گشاد میشود.مهلت
نمیدهم و ابروهایم را آنقدر محکم بالا میبرم که شقیقه تا شقیقه ام خط می
افتد.ترس برش میدارد و ابروهایش را بالا میبرد و بدبینانه میگوید:«دشمنیم؟!» چشم هایم را تنگ
میکنم و در چشمهایش زل میزنم.نگاهم را به خودم پس میدهد.زل میزند توی چشمانم.منتظر میشوم تا مژه هایش را به هم بزند.کوتاه نمی آید. کوتاه نمی آیم. پلک میزنم و
پلک زدن اش را نمیبینم. با هم باخته ایم. به هم باخته ایم. رو بر میگردانیم و از هم دور
میشویم.
| Design By : Night Skin |






{{{{
}}}